در نامه شهید حاجقاسم سلیمانی به طهماسب بدرود از رزمندگان لشکر ۴۱ ثارالله آمده است.
بسمهتعالی
بدرود عزیز و عزیزان بدرودمحرفهایت زخمهای جنگم را وا کرد و یکبار دیگر از شیار ترکشهای وجودم خون جاری نمود.عزیزانم، من تاریکی زمستان انقلاب و روزهای یخبندان و صدای کلاغهایی که نویدِ مرگ می دادند و زوزه گرگها در نزدیکی، دختران و زنان بیپناه همراه با سگهای هاری که بذر وحشت و اضطراب را میپاشیدند یادمه، روزهای تلخ و سختی که مرگ خانهبهخانه در خوزستان،کردستان، کرمانشاه، ایلام در می زد و زجر و ناله و در بدری هدیه آن بود، پیرمردی از قافله انبیاء فرمانِ جهاد صادر کرد و من نورِ وجودِ شمارا در تاریکی آن زمستان دیدم که جان را برهنه نموده و تیغ بر کف بر زمستان شلاق میزدید و خورشیدِ وجودتان یخهای آن را ذوب و سیاهی را برطرف و بهاری معطر را نوید میداد.

برادرانم من و شماها در کوره وجودِ خمینی در سرزمینی بنامِ وادیِ منا ذوب شده و درهم آمیخته گردیدیم.
عزیزانم، من با لب خشکیده درحالیکه آخرین لحظاتِ حیاتِ خود رامیگذراندم بارهاوبارها قطراتِ زلالِ ایثارِ شمارا در وجودم حس نمودم و جان گرفتم، بسیجیانِ مظلوم، ما بارها هستیِ خود را در هستی شما و گرمی وجودم را در تابش نورِ وجودتان میدیدم.
شما سایههای خُنک و معطر تابستانِ سوزانِ ملت بودید و باران رویشِ هزاران جوانهها،به درهی پرسخاوتی می مانید که همهی ارزشها و خوبیها را در خود جای دادهاید، بارها بر بام قله خود را به تماشایِ دنیا واداشتید، و ملتها دولتهای گوناگون را متحیر قلهی خود نمودید.
عزیزانم، من هم بسانِ پدری که به قامتِ رشید و مردانهی فرزندانِ خود مینگرد و اشکِ شوق بر گونهاشهاش جاری است، بارها حسرت یک بوسه از آن قامتِ مردانه و در دل ماندنی مثلِ عطشِ پیرمرد تشنهای بر دلم مانده است، هنوز گرمی بوسهی مرطوبِ شبِ وداعتان را بر گونهی خود حس میکنم و بارها همچون شعلهای وجودم را در کام خودفرومی برد.
یادگارانِ، علیم، خانعلیم، محمدم، محمودم، مهدیم، حسینم، سید جواد و….آیا میتوانم شما را تنها بگذارم، آیا میتوانم شما را فراموش کنم، شما همهی وجودِ من هستید.
در صفحهی دلِ من تصویری زیباتر از تابلوی قامتِ مردانهی شما حک نشده است، حافظهی من مملو است از نامهایِ مقدسِ شما و هرکدام بر صفحهی دلم یادگاری نوشتهاید، دوربینِ وجودم هرآنچه تصویر دارد بدرود است و بدرودها.
عزیزانم من بارها جان دادنتان را نظاره کردم و صدهاقتلگاهِ شمارا به تماشا نشستهام، من خِرخِربُریدنِ گلویِ شمارا با گوشم شنیدم.
در زیر شنیِ تانک لهشدن برادرانتان و زیرِ شلاقِ دژخیم، فریادِ خمینی، خمینیتان را نظاره بودم، جان دادنهای مظلومانه و غریبانه که هنوز از شیارهای پاشنهی پایشان در خوزستان و کردستان
چشمهی خون میجوشد، من گوشتِ کباب شدهی ابدانتان را در صدها میدانِ مین، تک و پاتک بارها استشمام کردم، بدنهایی که در گودالهای بُمب برای همیشه ناپدید شدند.
من همهی امیدم در قیامت به آخرین نگاهِ آشنا و بوسهی وداع است که هنوز گرمی آن را در این زمستانِ عمرم حس میکنم، من در سرزمین شما روییدهام و با خون شما آبیاری شدهام و همه ی جوانههای خدمتم بویِ خونِ تورا میدهد.
قاسم بی شما قاسم نیست، قاسم با شما قاسم شد، حیاتِ من بی شما مرگ است و مرگ با شما حیاتِ لذتبخش من
خاکِ کفِ پای بسیجیهاقاســم سلیــــمانیبه گزارش فارس ، بدرودنام رزمندهای است اهل «جیرفت استان کرمان» که در دفاع مقدس و جـــنگ تحمیلی عراق به ایران همراه و همرزم فرمانده شهــیدش حاجقاسـم سلیـــمانی بوده است.
ماجرای نوشتن این نامه از زبان طهماسب بدرود:
تهران بود، بهمن زنگ زد و گفت: طهماسب خیلی دلتنگتم نمیتونم بیام، تو بیا تهران.
گفتم چشم و با قطار رفتم تهران.
وقتی رسیدم به سردار حسین پورجعفری زنگ زدم گفتم:تهرانم، ایستگاه قطار
گفت: الآن میام دنبالت،آمد و با هم رفتیم نیروی قدس، رفتیم مستقیم دفتر حاج قاسم.
گفتم: حاجی کجاست؟
گفت جلسه ی شورای عالی دفاع است
گفته به طهماسب بگید بمونه تاعصر، من تصورکردم جلسه طول میکشه و عصرمیاد...نهارخوردیم حدود ساعت ۳ بود که حاج حسین گفت: واقعیت حاجی دیشب بهش ماموریت خورد و رفت سوریه، خیلی هم ناراحتِ تو بود و میگفت: کاش به طهماسب یکی دو روز قبل گفته بودم بیاید.
یک سکه ی تمام بهار آزادی و مقداری پول و بلیط پرواز هواپیما که ۷وربع پروازم بود به من داد.
به هم ریختم، گفتم: حسین یک کاغذ به من بده.
کاغذ دادم نامه ی گلایه آمیزِ تندی به حاج قاسم نوشتم و با بُغض گفتم منو از جیرفت به تهران کشاندی و خودت رفتی و….
خلاصه نامه ی تندی بود.چسبش زدم و دادم دست حسین گفتم: این را بده به حاج قاسم.
داده بودش و نامه ی بالا را جوابِ نامه ی من داده بود که بدست ابراهیم رزاقپور، برایم فرستاد
















