اد عصرگاهی ساردوییه آرام از میان درختان گردو میگذشت و بوی خاک نمخورده را در هوا پخش میکرد؛ انگار طبیعت هم میدانست امروز مهمانی از جنس نور به این دیار میرسد. مردم از روستا ها، کوچهها و خانههای دور و نزدیک، آرامآرام به سمت آستان مقدس امامزاده سلطان سید احمد میآمدند؛ با دلهایی که از شوق میلرزید و چشمهایی که منتظر دیدن پرچمی بودند که بوی مشهد میدهد.
وقتی کاروان «زیر سایه خورشید» وارد صحن شد، سکوتی کوتاه بر جمعیت نشست؛ سکوتی که فقط در لحظههای بزرگ اتفاق میافتد.
ناگهان صلواتها بالا گرفت، اشکها جاری شد و دستها به سمت پرچم سبز رضوی دراز شد ؛ گویی همه میخواستند لحظهای بیشتر زیر سایه آن سبزی مقدس بمانند؛ لحظهای که شاید سالها در دلشان بماند.
خادمان رضوی آرام میان مردم قدم میزدند؛ با لبخندهایی که خستگی راه را پنهان میکرد و با نگاهی که انگار از صحن انقلاب تا این کوهستان آمده بود.
هر بار که یکی از مردم پرچم را لمس میکرد، چیزی در چهرهاش تغییر میکرد؛ انگار باری از روی شانهاش برداشته میشد یا امیدی تازه در دلش جوانه میزد.
کودکان با چشمهای درخشان کنار مادرانشان ایستاده بودند؛ بعضیها دستهای کوچکشان را روی سینه گذاشته بودند و زیر لب «یا رضا» میگفتند.پیرمردی که عصا به دست داشت، با صدایی لرزان گفت: سالهاست آرزو داشتم یکبار پرچم آقا را از نزدیک ببینم… امروز انگار خود امام رضا(ع) به ساردوییه آمدهاند.
نوای مداحی در صحن پیچید؛ صدایی که با باد میرفت و روی شانههای کوه مینشست. مردم آرام اشک میریختند، دعا میکردند، حاجت میخواستند. آستان امامزاده سلطان سید احمد در آن لحظه فقط یک مکان نبود؛ پناه بود، آغوش بود، خانهای که نور در آن قدم گذاشته بود.
وقتی مراسم رو به پایان رفت، کسی دلش نمیخواست صحن را ترک کند. مردم آرام قدم برمیداشتند، اما نگاهشان هنوز به پرچم بود؛ انگار میخواستند آخرین تصویر را در دلشان حک کنند. ساردوییه آن شب آرامتر از همیشه بود؛ شهری که زیر سایه خورشید، نفسی تازه کرده بود.





















