برای (زمین حسین) بحراسمان مظلوم، که هنوز صدای مردمش به آنتن نمیرسد…
برای بحراسمان، جایی که هنوز پیرزنها و پیرمردهایش برای یک تماس ساده با فرزندانشان، باید ساعتها در کوه و کمر راه بروند تا شاید یک خط آنتن پیدا شود؛ فقط برای اینکه بگویند: قلبم درد میکند، اگر توانستی یک قرص برایم بفرست.
برای مادری که دلتنگی فرزندش را با قدمهای بیپایان در مسیرهای سنگلاخ تسکین میدهد، شاید صدایش از آن قلهها به گوش کسی برسد.
برای پدری با چشمهای گریان، که کودک مارگزیدهاش را در آغوش دارد و هیچ آنتنی نیست تا اورژانس را خبر کند، خانوادهاش را صدا بزند، تا امیدی بیابد.
برای پیرمردی که شبهنگام، درد قلبش را فریاد میزند و هیچ فریادرسی نیست؛ نه تلفنی، نه آمبولانسی، نه حتی یک مسیول که صدایش را شنیده باشد.
و برای همه اینها، امسال هم هیچ مدیر، هیچ مسیول، حتی دو قدم در جادههای خاکی و تنگ بحراسمان نگذاشت. رسانههای محلی و کشوری فریاد زدند، مطالبه کردند، نوشتند، اما انگار صدای بحراسمان هنوز به گوش آنتنهای تصمیمگیر نمیرسد.
و این روزها، نام بحراسمان فقط در وعدههای سیاسی شنیده میشود؛ وعدههایی برای راهاندازی معادن، برای استخراج، برای توسعهای که هیچ نشانی از مردم ندارد. اما هیچکس از دردهای واقعی این منطقه نمیگوید. هیچکس از نبود آنتن، از نبود اورژانس، از نبود فریادرسی نمیپرسد.
اینجا، مردم هنوز برای ارتباط با جهان، باید با طبیعت بجنگند. و مسیولان استان و شهرستان ، هنوز برای دیدن این رنج، چشمشان را بستهاند.
















