در شب میلاد هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، حضرت علیبنموسیالرضا (ع)، دلم پر میکشد برای حرمی که این شبها بیقراریهای غریبانهاش دوچندان شده است.
اینجا، دور از گنبد طلایی و صحنهای آشنایت، بغضها امانم نمیدهد، امشب که قرار است فرشتگان برای تولدت زمزمه کنند، دلم برای آن فانوسهایی تنگ شده که دستان خسته ولی همیشه روشن خادم پیر حرمت، سید علی خامنهای، روشن میکرد.
هر سال، صدایش، نگاه پر از اشکش، آن وقتی که نام مبارکت را میبرد، برایمان یادآور این بود که هنوز کسی هست که با تمام وجود، ذرهای از غبار کفشهای زایرانت باشد.
امشب، در این شب پر نور میلاد پور رسول خدا، برایت از دل این غریب مینویسم.
بغضها مانع نوشتن است. خادم پیر حرمت رفت تا شاید در جوار ملکوتیات، بیواسطه با تو نجوا کند.
آقا جان، به او بگو دلمان برایش بیقرار است، به او سلام برسان و بگو هنوز هر وقت رو به سمت قبله میایستیم، یاد آن قامت خمیده در محرابت، یاد آن دستانی که برای شفاعت ما به سوی آسمان بلند میشد، دلمان پر از هقهق سفرهای بیبازگشت است.
دلتنگی امشب فقط دلتنگی برای مشهد نیست، دلتنگی برای کسی است که هر سال در چنین شبی با صدایی آرام از امام رضا(ع) میخواست دل مردم آرام بماند، کشور در پناه امام باشد، و خودش را کوچکترین خادم آستانه نور معرفی میکرد.
امشب خیلیها وقتی نام امام رضا را میبرند، چشمشان خیس میشود؛ نه فقط از شوق میلاد، بلکه از غمی که نمیدانند چطور بیانش کنند، انگار صحنهای از زندگی کم شده، صدایی، دعایی، حضوری…
اما با همه این دلتنگیها، دلها هنوز به همان قبله نور بند است. همه میگویند: آقا جان، امشب ما را در پناه خودت بگیر؛ و روح خادم صادقت را در آغوش رحمتت آرام کن.
امشب، شب میلاد امام رضاست؛ شبی که اشک و لبخند کنار هم مینشینند. شبی که دلتنگی هم رنگ زیارت میگیرد.
شبی که مردم با تمام وجود میگویند: یا رضا… ما هنوز زیر سایه توییم، حتی اگر دلهایمان شکسته باشد.
















